خواننددهء عزیز

خواننده گرامی!
ممنون چشمان تو که به رنگ آبی قلم نظر افگنده به آن ارزش میبخشد.
این همه دُر برای تو و استفادهء تو چیده شده، هر کدام را خواهی بخوان و بردار ... اما دوست دارم مسکن آنرا به خاطر داشته باشی...و بی آشیانه، مانند صاحب اش تصورش مکنی.














۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

نباید بخوابم

قلم
میخوابم، ولی آنگاه که ستاره ها به خواب روند؛ آنگاه که حتی آخرین همدم تنهای ام را نداشته باشم تا حرفی بگویم و بشنوم... حرف از سخنان ناگفته و ناشنیده ... آنچه را می نگرم و آنچه را محسوس و تحمل میکنم: آتش را چون لابه در صحرایی ، خار مغیلان را چون شبنم بر گلاب... تحمل نموده ام  آنچه تحمل آن محال بود . ..
ولی ... ولی چسان بخوابم؟!
نه من نمیتوانم بخوابم گر چه بیداری پر هراس است، خواب ترساورتر از ان است. نمیتوانم بخوابم چون در خوابم جز خانه های ویران، طفل های پا عریان، مردمان حیران و نالان از چیزی دیگری سراغ نیست. از همه بیشتر صحنهء مرا در اضطراب میاورد که همه، تشنه لبان در صحرای بی کران و پر وحشت دنیا در جستوی آب در تلاش اند؛ آب را در دوری ها در مییابند. همه کس در تلاش است تا در حصول آب از دیگری سبقت بجوید. حتی به پرخاشگری میپردازند، بجان همدیگر می افتند. از میان، چند افرادی که در قباحت برتر از همه بوده اند همه را از از راه رانده بسوی آب میشتابند تا آنکه به آب قریب و هر چه قریت تر می شوند آنجا که هیچ فاصله بین ایشان و آب باقی نمی ماند. چنگ می زنند تا آب را در کف آورند و فاصله از مرگ بگیرند...آری در امن میماندند... همه تلاش و فکر و آرزو بجا بودی ... اگر آب بودی ... اگر آن همه آب سراب نمیبود!
خدایم من نمی خوابم گر خواب جلوه گر این چنین مناظر بس خطیری باشد.
من همه شب بیدار خواهم ماند با مهتاب سخن خواهم گفت؛ با ستاره های منور، با کهکشان های دلنشین... گویا ستاره ها هم اسرار من اند ایشان میدانند انچه من درک میکنم؛ آنچه من میبینم و میشنوم ... همه شب از میان فضای وحشت آمیز شب.
ولی مردمان همه  از این رازغافلند. آنها گمان می کنند که شب خاموش است نه نوای در لابلایش است و نه ماجرای در دل دارد. با آنجه من و مهتاب و ستاره گان همه شب را تا سحرگاهان بسر میبریم.
بلی همه شب آوازی به سمع ام میرسد ، اواز کسی ... گه به زمین و گه به آسمان.. به کوهسار ها و صحرا ها... گیی در تلاش گم کرده یی سرگردان است، لحظه آرام نمیگیرد. همه شب همه شب... ولی با تابیدن نخستین اشعهء خورشید فضا را ترک میگوید و بسان لاله ها در قلب صحرا نشان از خود گذاشته و لحظه یی فقط در فاصله  میان دو شب خاموش و پنهان میگردد.
همه شب فریاد فریادی را میشنوم، گریه های را میشنوم و احساس میکنم که مظلومی در کناری به خداوند سمیع رو آورده و از تاراجگران شخصیت، این مردمان عاری از شخصیت شکوه نموده و همه جیز را فقط به او توانا حواله میکند.
نوای آواره یی را میشنوم، با آنکه همه داشت اش را از دست داده ، زنده گی، خوشی ها همه و همه هستی اش را و بدینسان بار ذلت را به دوش کشیده با پیراهن پاره پاره، با چهرهء مایوس و دل افگار به آسمان مینگرد و خاموشانه اشک میریزد. و این گونه  در حیرت است که دیگر قسمت وی را چسان خواهد آزمود.
آه من چگونه بخوانم در حالیکه گوش هایم پی در پی نوای بی سر پرستی را میشنود،  میگیرید و می سوزد ... فغان بی کاشانه یی را میشنود که در حفظ جانش جز خدا (ج) خود را هم ندارد. فریاد مظلومی را میشنود که خواهان انصاف است ولی در این شهر، احدی به داد او نمی رسد، کسی فریاد او را نمی شنود. گویی که همه در خواب حقیقی فرو رفته اند. آواز شکست دل های بینوایان همه عالم را فرا گرفته؛ خواب را از چشمان ربوده و قرار را از افکار، اظطرابی را در دل ایجاد نموده ... اما به سمع این مردمان لا ابال، مغرورو خود خواه ذره یی نمیرسد!
ولی،  ایشان خواهند شنید این نواها را خواهند محسوس کرد درد دلان شکسته را... با افسوس آنگاه که این صدا ها در این دنیای خالی از محبت و شفقت عکس را ایجاد نموده، به هم پیوسته زنجیر آتشین و مستحکم را بنا نموده به دور گلوی ظالمان پیچیده ... کسی به داد ایشان نرسد. آنگاه درک خواهند کرد این کرده ها بی حساب نمیماند و این فریاد ها بی جواب. آنگاه آخرین فرصت از دست خواهد رفت....! من نباید بخوابم! بایست بیدار بمانم تا سحرگاهان من بایست به همه شکوه ها و ناله ها گوش فرا دهم من بایست این همه را درج نمایم به مردمان غافل و عاری از شنوایی برسانم. شاید ظالمان از عواقب کار شان آگاه گردیده به خداوند (ج) رو بیاورند و مظلومان باری دیگر دامن امید را به دست گرفته ، در انتظار صبح قریب بیدار بمانند.
چگونه بخوابم که منم همه این را انجام دهم؟ گر بخواب روم چه تاسف است کسی به صدای شب گوش نخواهد داد؛ کسی از ماجرای قلب پاره پاره شب نخواهد پرسید. جز آسمان! و چنان خواهد گریست که همه غرق خواهند شد. باز هم ظلم و باز هم آواره گی و باز هم شور و غوغای قلب شب دنیای مارا به فنا خواهد برد و شهر مان چنان در ظلمت های آن قرار خواهد گرفت که رسیدن به صبح دیگر محال خواهد بود. در انتظار پرتو کوچک آفتاب سالها خواهند زیست...
آه، من چگونه بخوابم؟! من نمی خوابم ... من نباید بخوابم.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

انگیزه های نا خود آگاه آدمی

تحقیق
طبق تحقیقات روانشناسان اکثراً عکس العمل های ناخود آگاه انسان منشا از حوادث و واقعات فراموش شده می باشد. به این مفهوم که عکس العمل های آدمی (نفرت و محبت) که بدون دلیل پنداشته میشود دارای تاریخچه و فلسفه یی نزد عصب میباشد که فقط نشانه تأثر از خود بجا میماند که البته در هنگام روبرو شدن با (نشانه برجسته) عکس العمل خاص بروز میکند.
بعضاً این عکس العمل ها چنان شدید میباشد که حوادث عجیب را ببار میاورد. چنانچه بسیار داستانهای پر از ماجرا را خوانده و شنیده ایم که این سخنان را تحقق میبخشد.
حوادث فراموش شدهء سبب انگیزه های پر ماجرا و بس خطیر گردیده است. چنانچه شخص با دیدن چشم های مرد سالخورده احساس ناراحتی میکرد. گاه چشمان او را به پرندهء لاشخور تشبیه میکند و خط مرگ خود را در آن میخواند و گاه خود را آمادهء شکار او مینماید. ناراحتی به حد میرسد که این شخص حتی مجبور میشود تا پیر مرد بی قصور را فدای چند لحطه یی آرامش اعصابش نماید.
بعضاً داستانها حکایت از جنبه ها و نتایج مثبت این عکس العمل ها مینماید. خوانده ایم که محبت ظاهراً بی دلیل طفل سبب میشود که دزد معروف و ماهر را از عمل دزدی باز داشته و به او دنیای صداقت و محبت را معرفی نماید. طفلک در تاریکی ها و ظلمت های  شب ، مجسمه مهربان (فراموش شدهء) را تلاش نموده بلکه دریافت میکند که آن فرد کسی دیگر نه بلکه همان دزد ایست که سازندهء وجود( خداوند (ج) ) به وی قد و اندام شبیه پدر طفل به او اعطا نموده است. این موضوع سبب میشود که محبت طفل دزد گنه کار را بسوی خود میکشاند و او را مجبور میسازد تا دنیای لهو و زشت را فدای کلمه "پدر" که برای نخستین بار به جای "دزد!" شنیده بود بکند. نویسنده مینویسد که این طفل در هنگام که خیلی کوچک بوده پدرش را از دست داده و فقط نشانه که از آن در ذهن اش باقی مانده قد و قامت پدرش بوده است که در تاریکی شب هنگامی که از وظیفه بر می گشته در عقب کلکین خانه نمایان میشد. و او تا آن زمان چشم براهش به کلکین چشم میدوخت.
بعضاً از بروز این چنین عکس العمل ها در نظر ما عجیب میاید مثال کسی از بهار خوشش نمیاید حالانکه در زیبایی و دلپذیری بهار شکی نیست، کسی در نخستین ملاقات شخصی را بی حد میپسندد که شاید به دیگران چندان جلوه نداشته باشد و یا از شخصی بدین زودی اظهار نفرت میکند که شاید مورد ملامتی دیگران قرار بگیرد. اکثراً بخاطر دریافت دلیل و راه کنترول مواجه ناکامی میگردند و اعتراف میداردند که هیچ دلیل ندارم چرا؟ کنترول کنم ؟ چگونه؟ حالانکه این بهار در خود طوفان مخفی داشته و این چهره دلکش نشان از آن فرد مهربان در خود داشته و این چهرهء نفرت انگیز ، نشان از آن فرد زشت را جلوه گر است. و اذهان همه را فراموش کرده فقط نشانه ان که چون سایه یی خفیف باقی مانده عصب را تحت فشار قرار میدهد
این افراد، اشخاص متأثر اند و شاید گاه غیر نارمل نظر به شدت اظهار انگیزه شان پنداشته شوند.
بخاطر باید داشت  که هدف دگرگون ساختن حالات مذکور باید علل آنرا در تاریخجهء زنده گی شخص دربافت نموده و آنرا به طریق موثر حل و فصل نماییم . مطلب برای از میان برداشتن این حالت، حالت را درک نموده و علل (عامل ) آنرا از بین برداریم نه محیط را

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

پرنده های بی آشیانه

قلم

در افکار من ... در خواب های من آشیانه وجود داشت...
آشیانه که به مانند قصر زیبا ...به مانند کوه سرافراز... به مانند آفتاب منور ... به مانند گوهر گرانبها ...به مانند خواب شیرین بود... یقین داشتم  با آن خواهم رسید. پستی ها و بلندی های زنده گی را نادیده تصور کردم به این امید که روزی این همه خاتمه خواهند یافت و به آشیانه خود برخواهم گشت. ان آشیانه که به مانند قصر افسانوی در ذهنم مسکن گزین شده  بود. گهی جز خرابه ان را ندیده بودم ولی شنیده بودم که این خرابه آشیانه یی بوده پر از لطف و صفا
 آه! مرا امیدوار ساخته بودند که این خرابه باز هم به آشیانه مبدل  خواهد شد ...هیچ لحظه یی از خاطرم غایب نبود. همه نابسامانی های زنده گی را سهل می پنداشتم بدین امید که روزی  به آشیانه ام برمیگردم و این همه رنج و درد خاتمه میابند...
شب ها می اندیشیدم و می پرسیدم: آیا این فراق به آخر خواهد رسید؟ این درد ها دوا خواهد شد؟ ... به آشیانه بر خواهم گشت؟
ولی افسوس! رنج ها افزون میگردید و درد بر درد می افزود ... منزل بعید به نظر می رسید.
تا این زمان گهی به عقب نظر ننموده بودم. نمیخواستم بنگرم چه فاصله را پیموده ام... نمیخواستم... ولی دریغا! در مسیر این سفر طویل امید، یک بار به عقب  نظر افگندم تا بنگرم از کجا تا به کجا راه را پیموده ام، دیدم روزها نه بلکه عمری سپری شده آری سال ها سپری شده و من به همان آرزو و خیال باقی مانده ام. به حال خود دقت کردم که هنوز هم در همان جا هستم که بودم آری دیار غربت! چه درد آور است این همه عمر به امید زیستن...در فراق آشیانه به سر بردن.. در عمق هجران زیستن... چه درد آور است...
اینک عمر رو به نزول است ، زود و یا دیر الوداع خواهد گفت و من هنوز هم با داشتن آشیانه یی،  بی آشیانه خطاب میشوم. نه آن آشیانه خیالات من در نزدم است و نه این آشیانه که هستم میتوان از خود دانست. آن آشیانه برای من نیست و این آشیانه بوی غربت و بیگانه گی میدهد. پس  جایگاه من کدام است؟ حیثیت من چیست؟ و آشیانه که به من هویت می بخشد کجاست؟
آن آشیانه برای من نیست و این آشیانه بوی غربت میدهد.
از این همه گردش دوران دریافتم که جز پرنده بی آشیانه یی بیش نیستم!؟
آری آری باید بپذیرم من پرنده بی آشیانه هستم. این است هویت من. و این است جایگاه من...  پرنده بی آشیانه...