قلم
در افکار من ... در خواب های من آشیانه وجود داشت...
در افکار من ... در خواب های من آشیانه وجود داشت...
آشیانه که به مانند قصر زیبا ...به مانند کوه سرافراز... به مانند آفتاب منور ... به مانند گوهر گرانبها ...به مانند خواب شیرین بود... یقین داشتم با آن خواهم رسید. پستی ها و بلندی های زنده گی را نادیده تصور کردم به این امید که روزی این همه خاتمه خواهند یافت و به آشیانه خود برخواهم گشت. ان آشیانه که به مانند قصر افسانوی در ذهنم مسکن گزین شده بود. گهی جز خرابه ان را ندیده بودم ولی شنیده بودم که این خرابه آشیانه یی بوده پر از لطف و صفا
آه! مرا امیدوار ساخته بودند که این خرابه باز هم به آشیانه مبدل خواهد شد ...هیچ لحظه یی از خاطرم غایب نبود. همه نابسامانی های زنده گی را سهل می پنداشتم بدین امید که روزی به آشیانه ام برمیگردم و این همه رنج و درد خاتمه میابند...
شب ها می اندیشیدم و می پرسیدم: آیا این فراق به آخر خواهد رسید؟ این درد ها دوا خواهد شد؟ ... به آشیانه بر خواهم گشت؟
ولی افسوس! رنج ها افزون میگردید و درد بر درد می افزود ... منزل بعید به نظر می رسید.
تا این زمان گهی به عقب نظر ننموده بودم. نمیخواستم بنگرم چه فاصله را پیموده ام... نمیخواستم... ولی دریغا! در مسیر این سفر طویل امید، یک بار به عقب نظر افگندم تا بنگرم از کجا تا به کجا راه را پیموده ام، دیدم روزها نه بلکه عمری سپری شده آری سال ها سپری شده و من به همان آرزو و خیال باقی مانده ام. به حال خود دقت کردم که هنوز هم در همان جا هستم که بودم آری دیار غربت! چه درد آور است این همه عمر به امید زیستن...در فراق آشیانه به سر بردن.. در عمق هجران زیستن... چه درد آور است...
اینک عمر رو به نزول است ، زود و یا دیر الوداع خواهد گفت و من هنوز هم با داشتن آشیانه یی، بی آشیانه خطاب میشوم. نه آن آشیانه خیالات من در نزدم است و نه این آشیانه که هستم میتوان از خود دانست. آن آشیانه برای من نیست و این آشیانه بوی غربت و بیگانه گی میدهد. پس جایگاه من کدام است؟ حیثیت من چیست؟ و آشیانه که به من هویت می بخشد کجاست؟
آن آشیانه برای من نیست و این آشیانه بوی غربت میدهد.!؟
از این همه گردش دوران دریافتم که جز پرنده بی آشیانه یی بیش نیستم!؟
آری آری باید بپذیرم من پرنده بی آشیانه هستم. این است هویت من. و این است جایگاه من... پرنده بی آشیانه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر