قلم
میخوابم، ولی آنگاه که ستاره ها به خواب روند؛ آنگاه که حتی آخرین همدم تنهای ام را نداشته باشم تا حرفی بگویم و بشنوم... حرف از سخنان ناگفته و ناشنیده ... آنچه را می نگرم و آنچه را محسوس و تحمل میکنم: آتش را چون لابه در صحرایی ، خار مغیلان را چون شبنم بر گلاب... تحمل نموده ام آنچه تحمل آن محال بود . ..
میخوابم، ولی آنگاه که ستاره ها به خواب روند؛ آنگاه که حتی آخرین همدم تنهای ام را نداشته باشم تا حرفی بگویم و بشنوم... حرف از سخنان ناگفته و ناشنیده ... آنچه را می نگرم و آنچه را محسوس و تحمل میکنم: آتش را چون لابه در صحرایی ، خار مغیلان را چون شبنم بر گلاب... تحمل نموده ام آنچه تحمل آن محال بود . ..
ولی ... ولی چسان بخوابم؟!
نه من نمیتوانم بخوابم گر چه بیداری پر هراس است، خواب ترساورتر از ان است. نمیتوانم بخوابم چون در خوابم جز خانه های ویران، طفل های پا عریان، مردمان حیران و نالان از چیزی دیگری سراغ نیست. از همه بیشتر صحنهء مرا در اضطراب میاورد که همه، تشنه لبان در صحرای بی کران و پر وحشت دنیا در جستوی آب در تلاش اند؛ آب را در دوری ها در مییابند. همه کس در تلاش است تا در حصول آب از دیگری سبقت بجوید. حتی به پرخاشگری میپردازند، بجان همدیگر می افتند. از میان، چند افرادی که در قباحت برتر از همه بوده اند همه را از از راه رانده بسوی آب میشتابند تا آنکه به آب قریب و هر چه قریت تر می شوند آنجا که هیچ فاصله بین ایشان و آب باقی نمی ماند. چنگ می زنند تا آب را در کف آورند و فاصله از مرگ بگیرند...آری در امن میماندند... همه تلاش و فکر و آرزو بجا بودی ... اگر آب بودی ... اگر آن همه آب سراب نمیبود!
خدایم من نمی خوابم گر خواب جلوه گر این چنین مناظر بس خطیری باشد.
من همه شب بیدار خواهم ماند با مهتاب سخن خواهم گفت؛ با ستاره های منور، با کهکشان های دلنشین... گویا ستاره ها هم اسرار من اند ایشان میدانند انچه من درک میکنم؛ آنچه من میبینم و میشنوم ... همه شب از میان فضای وحشت آمیز شب.
ولی مردمان همه از این رازغافلند. آنها گمان می کنند که شب خاموش است نه نوای در لابلایش است و نه ماجرای در دل دارد. با آنجه من و مهتاب و ستاره گان همه شب را تا سحرگاهان بسر میبریم.
بلی همه شب آوازی به سمع ام میرسد ، اواز کسی ... گه به زمین و گه به آسمان.. به کوهسار ها و صحرا ها... گیی در تلاش گم کرده یی سرگردان است، لحظه آرام نمیگیرد. همه شب همه شب... ولی با تابیدن نخستین اشعهء خورشید فضا را ترک میگوید و بسان لاله ها در قلب صحرا نشان از خود گذاشته و لحظه یی فقط در فاصله میان دو شب خاموش و پنهان میگردد.
همه شب فریاد فریادی را میشنوم، گریه های را میشنوم و احساس میکنم که مظلومی در کناری به خداوند سمیع رو آورده و از تاراجگران شخصیت، این مردمان عاری از شخصیت شکوه نموده و همه جیز را فقط به او توانا حواله میکند.
نوای آواره یی را میشنوم، با آنکه همه داشت اش را از دست داده ، زنده گی، خوشی ها همه و همه هستی اش را و بدینسان بار ذلت را به دوش کشیده با پیراهن پاره پاره، با چهرهء مایوس و دل افگار به آسمان مینگرد و خاموشانه اشک میریزد. و این گونه در حیرت است که دیگر قسمت وی را چسان خواهد آزمود.
آه من چگونه بخوانم در حالیکه گوش هایم پی در پی نوای بی سر پرستی را میشنود، میگیرید و می سوزد ... فغان بی کاشانه یی را میشنود که در حفظ جانش جز خدا (ج) خود را هم ندارد. فریاد مظلومی را میشنود که خواهان انصاف است ولی در این شهر، احدی به داد او نمی رسد، کسی فریاد او را نمی شنود. گویی که همه در خواب حقیقی فرو رفته اند. آواز شکست دل های بینوایان همه عالم را فرا گرفته؛ خواب را از چشمان ربوده و قرار را از افکار، اظطرابی را در دل ایجاد نموده ... اما به سمع این مردمان لا ابال، مغرورو خود خواه ذره یی نمیرسد!
ولی، ایشان خواهند شنید این نواها را خواهند محسوس کرد درد دلان شکسته را... با افسوس آنگاه که این صدا ها در این دنیای خالی از محبت و شفقت عکس را ایجاد نموده، به هم پیوسته زنجیر آتشین و مستحکم را بنا نموده به دور گلوی ظالمان پیچیده ... کسی به داد ایشان نرسد. آنگاه درک خواهند کرد این کرده ها بی حساب نمیماند و این فریاد ها بی جواب. آنگاه آخرین فرصت از دست خواهد رفت....! من نباید بخوابم! بایست بیدار بمانم تا سحرگاهان من بایست به همه شکوه ها و ناله ها گوش فرا دهم من بایست این همه را درج نمایم به مردمان غافل و عاری از شنوایی برسانم. شاید ظالمان از عواقب کار شان آگاه گردیده به خداوند (ج) رو بیاورند و مظلومان باری دیگر دامن امید را به دست گرفته ، در انتظار صبح قریب بیدار بمانند.
چگونه بخوابم که منم همه این را انجام دهم؟ گر بخواب روم چه تاسف است کسی به صدای شب گوش نخواهد داد؛ کسی از ماجرای قلب پاره پاره شب نخواهد پرسید. جز آسمان! و چنان خواهد گریست که همه غرق خواهند شد. باز هم ظلم و باز هم آواره گی و باز هم شور و غوغای قلب شب دنیای مارا به فنا خواهد برد و شهر مان چنان در ظلمت های آن قرار خواهد گرفت که رسیدن به صبح دیگر محال خواهد بود. در انتظار پرتو کوچک آفتاب سالها خواهند زیست...
آه، من چگونه بخوابم؟! من نمی خوابم ... من نباید بخوابم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر